تبلیغات
من و ساده - مطالب حرفهای او

بگذار با خاطراتمان عاشق بمانیم

کاش

نویسنده :ساده
تاریخ:سه شنبه 27 شهریور 1386-11:09 ق.ظ

کاش!   

بدونم از کدوم جاده میای

     تا دو تا دستامو دروازه کنم       

گریه هامو سربدم رو دامنت

     روی سینه ات نفسی تازه کنم

کاش!  

 بدونم از کدوم جاده میای

     تا بشینم لحظه ها به انتظار

دو تا چشمام فانوس جاده بشن

     تا ببینی جاده ها رو در شب تار

عشق!

 من بیا که اینجا بی تو موندن نداره

     بیا تا غصه بمیره من و آروم بزاره

زندگی بی تو یه زندونه برام

     کاش!

 بدونی عمر من مثل یه مهمون برام

کاش !

بیای تا با صدای قلب تو

     جون بگیرم عمر و اندازه کنم

از دلم غصه رو بیرون بریزم

         با یه بوسه نفسی تازه کنم!!!!!!!!



نوع مطلب : حرفهای او 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

((کیست او؟))

نویسنده :ساده
تاریخ:پنجشنبه 18 مرداد 1386-01:08 ق.ظ

چشمشان با عقلشان همراه نیست

بین روح و قلب آنان راه نیست

باز میپرسند از من هر زمان

((کیست او... او کجاست)) ؟ ؟

آنکه میریزی بپایش نقد جان

آنکه شعرت مایه از او یافته

آنکه روحت را پریشان ساخته

آنکه تا صبح قیامت یار توست

کیست او؟

                                              او کجاست ؟

هر کجا و هر که هست، آشناست

قادر است از خویش بیرونم کند

شادمانم کرده،محزونم کند

میروم هر جا که خاطر خواه اوست

میبرد با خود مرا تا بیکران

فارغم میسازد از کون و مکان

از زمین تا آسمان

در میان کهکشان

در وجودم همچو خون

نقش هستی میزند

چون شرابی لعل گون

شور مستی میزند

من که هستم ؟ پای تا سر نقش او

من که هستم؟

قصه های آرزو

اودرون قلب پرشور منست

او صفاست او وفاست

هر کجا و هر که هست ، آشناست

او خداست.............

                                                

                                                                                    هما میر افشار



نوع مطلب : حرفهای او 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شبنم اشگ

نویسنده :ساده
تاریخ:سه شنبه 9 مرداد 1386-12:07 ب.ظ

دل دیوانه دیشب عالمی داشت

 

جدا زان چشم  غمگینت  غمی داشت

 

شبی بود و شرابی بود و حالی

 

بداغ سینه سوزت  مرهمی  داشت

 

حریمی بود و ساغر پر می ناب

 

در آن خاموشی شب، محرمی  داشت

 

چنان شد بی خبر از عالم جان

 

کزین عمر گران گوئی  دمی  داشت

 

نبودش شکوه از بی همزبانی

 

خدا را شکر،دیشب  همدمی  داشت

 

صفای این غم دیرین بنازم

 

که با دل رشته های  محکمی  داشت

 

سحر چشم(( ساده)) چون غنچه گل

 

هنوز از شبنم اشگی نمی داشت

 

6/5/85



نوع مطلب : حرفهای او 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پیغمبران زمان

نویسنده :اسی
تاریخ:شنبه 6 مرداد 1386-11:07 ق.ظ

برای یک بار هم شده این مطلب را تا اخر بخوان.

با خودم خلوت کرده بودم کسی خونه نبود من طبق معمول احساس تنهایی کردم با اینکه تازه از پیش دوستانم امده بودم.

احساس کردم امشب دوباره وقت پوست انداختنم.

ذهنم مشغول بود ، بدون اینکه رشته فکر در دست داشته باشم قکرمی کردم.

سعی کردم تمرکز کنم تا کمی اروم بشم.

به خودم امدم ، فهمیدم باید یه چیزایی رو بنویسم چیزی درون من بود که می خواست من مجبور به نوشتن کنه.

من تهی شدم از جسم ، به اون توجه کردم.

قبل از نوشتن اون چیزی که هنوز نمی دونستم بهم گفت بنویس.

پیغمبران زمان

نا فهمیدم دارم به چی فکر میکنم

ارام شدم واقعاً دلم میخواست بدونم که قرار دوباره فرستاده ای نازل بشه.

اصلاٌ امکان نداشت به نظرم با این فلاسفه هایی که ادما رو به بی راه بردن برگشت خیلی ها از این تفکرات بعید به نظرم می رسید.

یادم به مدرن ترین فلسفه دوستانم افتاد که هنوز شاید پیغمبرشان بود.

شاید ما الان زنده نیستیم وقبلاٌ زندگی کرده ایم ؛ شاید من به شاید هم شاید بگم.

اما با اینکه خیلی نفی کردن شاید غیر ممکن بود توجه نکردم و به فکر چیزی افتادم که در درونم بود و دیگه میخواست بره.

متوجه شدم که نباید فکرم به این راه ها ببرم.

دوباره سعی کردم تمرکز کنم تا شاید تنهام نزاره ونزاشت.شروع کردم به نوشتن همانطور که اون به من میگفت.

بین کلمات ، ذهنم به تصویر کسی افتاد که نمیدونستم چگونه باید بنویسم.

بخودم گفتم نکنه این پیغمبر زمان ماست،عکس کسی رو دیدم که پشتم لرزید هیچ ذهنی نمی توانست این تصویر پیغمبر تداعی کنه ، اما ذهنم این کار با من کرد.

کسی که تمام عمرش شعار داد ، دردهاش به مرفین داد.

کسی که در جمع فقط گوش میکرد و وانمود میکرد که خیلی چیزها یاد گرفته.

کسی که هنوز ازدواج نکرده بود تا برای اولین بار احساس داشتن همسر بهش دست بده . در ذهن من رنگ گرفت.

شاید خوب نمی شناختمش اما یادم افتاد که همیشه بهم می گفت : دلم میخواد در زندگی آدم موفقی باشم ، اما نمی زارند احسان.

بدرستیکه پیغمبران زمان انسانهایی هستند که دوست دارند پیغمبر باشند.

همه فرستاده شده هستیم اما یعضی ها میلی به پیغمبر شدن نشان نمی دند.

باید دانست که همه پیغمبران زمانیم چه باور کنیم و چه باور نکنیم. زیرا ما

ناجی و کامل کننده دیگران هستیم.

و در آخر برای پیغمبران خدا احترام ویژه ای باید گزاشت ، گوشزد به آدمایی که خودشون و خدایشون آزار میدند ازکج فهمی.

این اتقاق برای من افتاد و داستان نیست.



نوع مطلب : حرفهای او 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()